محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
646
خلد برين ( فارسى )
شان فرستاد و قهرمان قهر ، شاهزادهء عالم و عالميان ، قباى باروطى در بر وى درآورده آن همه جاه و جلال را در خيابان ميدان اسب ، مشتى خاكستر كرد . همچنين ديگرى از آن طايفهء بد كنش ، در ولايت طالش به اين درد بىدرمان خود را گرفتار كرده حشرى از حشرات روى زمين بر سر خود جمع آورد . و چون به زعم فاسد خود ، اسماعيل ميرزا بود نخست به زيارت مراقد منورهء آباى عظام و اجداد عالى مقام خود توجه نمود و در دار الارشاد اردبيل شعلهء شور و شر وى منطفى گرديده به جزاى كردار ناهنجار خود رسيد . ديگرى نيز از قلندران شكمپرست در غور و فراه از ديار خراسان ، كمر به اين دعوى بىمعنى بسته بر اورنگ اسماعيل ميرزا بودن نشست و خلقى بىنهايت از خرد بىنصيبان جنون سرمايه بر سر وى جمعيت كرده سر به شور و شر برآوردند . حسين سلطان افشار كه حاكم آن ديار بود به دفع فتنهء وى توجه نموده در معركهء گير و دار ، سر در سر اين كار كرد . خبر فتنهء قلندر و كشته شدن حاكم آن كشور به معسكر ظفر اثر رسيده على خان بيك برادر حسين سلطان كه يوزباشى فوجى از قورچيان افشار بود به حكومت فراه و لقب سلطانى سربلند و معتبر گرديد . او نيز با آن كه در دفع آن گمنام اهتمام تمام نمود كارى نساخته به قتل رسيد و در اين نوبت ، يكان نامى از اقوام ايشان لقب سلطانى و حكومتفراه يافته به عزم گوشمال قلندر به آن بوم و بر شتافت و بعد از ورود به آن حدود در دفع آن مردود ، بذل جهد مىنمود كه ناگاه دست قضا ، پرده از كار آن بنگى لوت خوار برداشت و دروغ بىفروغ و دعوى بىمعنيش بر اعوان و انصار وى آشكار شده دمار از روزگارش برآوردند و غبار فتنه و فساد آن ناكس كه چون شعلهء خس سر به چرخ اطلس مىكشيد به آب اين وسيله منطفى گرديد . الحاصل با آن كه قلندران مىديدند كه مآل حال اين دعوى بى - معنى به كجا مىرسد پروانهوار خود را بر شعلهء شمع اين متمنى